۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

در دست تو نیست

هیچ چیز در دست تو نیست.

این را زمانی متوجه می شوی که پنج سال پدرت به این در و آن در زده ولی ظاهرا نتیجه ای نداشته است.

و می بینی بالاخره پس از پنج سال، ناگهان پدرت تماس می گیرد و می گوید:"برای چهارشنبه آماده باش." و تو می مانی که چه دارد در این عالم رخ می دهد.

و این هنگام یاد نوای مداحی افتادم که صدایش را در خیابان از یک مسجد شنیدم در روز میلاد حضرت خورشید. می گفت:"آقا جون برات کربلا رو شما می دی."

و چه زود حضرت خورشید براتمان را داد پس از پابوسی اش. و ان شاء الله فردا از فرودگاه امام (ره) به سمت فرودگاه نجف خواهیم رفت. و شوقم قابل وصف نیست.

راستش ... راستش نمی دانم آنجا که رسیدم چه بگویم. مدتی است که دارم فکر می کنم اما به نتیجه ای نمی رسم. خیلی سخت است که نیاز پنج ساله و خواسته های بی اندازه را در شش یا هفت روز بگویی. هرچند بعد منزل و اینجور شعر ها را بلدم و خوانده ام، اما انصاف دهید مکان های مختلف متفاوت است.

و حالا گمان می کنم تنفس در آنجا از سرم هم زیاد است. اما نباید از کریم کم خواست. پس شما و کرمتان و به قول صائب:

ندهد حاجت گفتار به محتاج کریم

گوش این طایفه آواز گدا نشندیده است

عزیزان چه مخاطبین مجازی و چه حقیقی حلال بفرمایید.

  • محمد سجاد بیگی
۲۴
شهریور

آسمان کویر فوق العاده است. انگار الماس های درخشانی را روی مخمل مشکی ریخته باشند. فوق العاده است.

و ناخود آگاه بارها و بارها جل الخالق می گویی.

اما هنگامی که به تیر های چراغ برق کنار جاده می رسی، دیگر هیچ چیزی پیدا نیست.

تو را از آسمان غافل میکند نور اندک چراغ برق.

و تو، به نور مشغول می شوی.

حالا دیگر از آسمان هیچ خبری نیست.

  • محمد سجاد بیگی
۲۰
شهریور

فرصت شد الحمدلله و طلبید حضرت خورشید برای پابوسی.

هرچند که "لایق نبوده ام که کند دعوتم کسی"

ولی "مولا کریم بود که بی دعوت آمدم."

و پر واضح است که "مردودتر زمن نبود بنده ای ولی"

از آن واضح تر اینکه "باور نمی کنم که تو مولا کنی رَدَم."

دوستانی که سر می زنند به هنر چهارم حلال کنند بنده رو.

ان شاء الله نائب الزیاره عزیزان خواهم بود.

این فایل زیبا است.

 

  • محمد سجاد بیگی
۱۸
شهریور

این بار شما را ارجاع می دهم به مطلبی از آقای مفیدی کیا.

حتما این مطلب را بخوانید. حتما. خواهش می کنم.

  • محمد سجاد بیگی
۱۷
شهریور

اتفاقات عجیبی امروز مرا به فکر فرو برد. آن زمان که صبح از خواب بیدار شدم و دیدم چهار پیامک از پایگاه اینترنتی "khamenei.ir" برایم آمده. با خودم گفتم دیروز دیدار داشتند آقا. امروز چه خبر است؟ و این اولین تعجبم بود.

آن هنگام که جست و جو کردم، عمل جراحی آیت الله خامنه ای و نتایج جست و جو را دیدم. و این دومین تعجبم بود.

و هنگامی که وارد یکی از سایت های ضد انقلاب شدم و دیدم که در لیست اخبار مهمشان  خبر عمل جراحی آیت الله خامنه ای از نطق اوباما بالاتر قرار گرفته است. و این تعجب سومم بود.

انگار برخی منتظرند تا اوضاعمان را آشفته جلوه دهند. انگار می خواهند رهبرمان را از ما بگیرند. خدانیامرزدشان.

و امروز صد هزار شکر داشت و آن هم برای به پایان رسیدن موفقیت آمیز عمل جراحی کسی که نعمتی است برای کشور و جهان.

خدا حفظش کند.

  • محمد سجاد بیگی
۱۵
شهریور

از وقتی که یادم می آید هر گاه دلم می گرفت دلم می خواست -بلانسبتتان- سر خر را کج کنم و یک راست بروم پابوس آقا.

تا آنجا که یادم می آید، هر وقت دلمان می گرفت، فورا رو می کردیم به حرم آن بزرگوار و سلامی خدمتش می کردیم.

و خوب به یاد دارم که اصلا فرصت به بیان حاجت نمی رسید از همان کودکی شاید.

به خاطر دارم که کل مکالمه ای که تنها یکی از طرفین مکالمه، صدای دیگری را می شنود صرف اظهار شرمندگی می شد؛ و گاهی هم صرف عذرخواهی ؛ و شاید نهایتا به یک طلب می رسیدیم.

شاید تنها به این می رسیدیم که:"آقا دلم تنگ شده، زود بطلب برسیم خدمتت!". و شاید یک دانه مروارید روی صفحه صورتمان می افتاد و بعد شاید روز از نو بود و روزی از نو.

همین.

میلاد حضرت شمس الشموس مبارک.

  • محمد سجاد بیگی
۰۷
شهریور

نمی دانم این روز ها برای چشم پاک بودن آیا باید چشم ها را بست؟ یا باید با چشم باز چیز هایی را ندید؟

آخر چشم باز گاهی ناخودآگاه چیزی را که نباید می بیند. چیزی یا چیزهایی که هیچ علاقه ای به دیدنشان ندارد الحمد لله. نمی دانم ناخوآگاه حساب می شود یا نه! اگر نمی شود افکاری که در پی این نگاه به آدمی هجوم می آورند چه می شود. آنها هم یعنی ساب نمی شوند؟ نمی دانم. فقط می دانم که باید به او که همه ابعاد زندگی ام را می داند و می گویند "فانه تعلم خائنة الاعین و ما تخفی الصدور" یعنی او نگاه های زیر چشمی و آنچه در سینه ها پنهان است می داند، بلند بگویم:

... الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک ...

روز میلاد حضرت فاطمه معصومه علیها السلام بر همه شیعیان و مسلمین جهان مبارک.

  • محمد سجاد بیگی
۳۱
مرداد

روز آخر همه نزدیکان را جمع کرد و فرمود:"لا تنالُ شفاعتنا لمن استخفَّ بالصلاة". 

می گفتند زهر کاری با بدن آن بزرگوار کرده بود که از بدن تنها سر مانده بود. تمام جسم آب شده بود. چونان جدش حسین - علیه السلام - شده بود انگار.

انگار خلاصه آنچه در گذشته بر خاندان عصمت رفته بود، در او جمع بود.

آن هنگام که خانه اش را آتش زدند. آن زمان که بر دستش ریسمان بستند و او را به دارالخلافه کشاندند. و آن زمان که زهر نوشید و آن زمان که جز سر مبارکش هیچ از بدنش نماند.

ارواحنا فداه.

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد سراوان

تله شاپینگ


فروشگاه بزرگ ایران می شاپ، با نزدیک به یک دهه فعالیت در تهیه و توزیع محصولات تله شاپینگ، لوازم خانگی، انواع لوازم آشپزخانه، جهیزیه عروس، انواع گن های لاغری، زیور الات و هزاران مدل محصولات متنوع و با کیفیت، افتخار دارد تا محصولات جدید خود را با قیمت های بسیار مناسب و کیفیت عالی، معرفی نماید.

عرضه جدیدترین محصولات تله شاپینگ

از مهمترین اجناس فروشگاه ایران می شاپ می توان به، اجناس تله شاپینگ، مانند انواع سرخ کن، خرد کن نایسر دایسر، انواع گن های لاغری مردانه و زنانه مانند شلوارک لاغری هات شیپر، گن لاغری هات شیپر، بخارشو، لوازم آشپزخانه مانند انواع چاقو، ماهیتابه، ترازو، جاروشارژی، لوازم آرایشی و بهداشتی، بند انداز، محصولات کودک مانند لوازم و اسباب بازیهای کودکان، اشاره کرد این فروشگاه بخاطر سابقه طولانی و درخشان، در تهیه اجناس با کیفیت و عرضه آنها با کمترین سود تجاری، توانسته است تا اعتماد طیف عظیمی از افراد مختلف را مخاطب قرارداده و اعتماد و رضایت خاطر انان را فراهم کند.

فروشگاه ایران می شاپ، بصورت 24 ساعت شبانه روز و هفت روز هفته فعال بوده و شما می توانید با اطمینان از کیفیت و قیمت مناسب هزاران محصول این فروشگاه کالای مورد نظر خود را به ساده ترین شکل ممکن سفارش داده، وجه آنرا به صورت انلاین پرداخت کرده و یا اینکه از طریق سرویس پرداخت در محل شرکت پست جمهوری اسلامی ایران، پس از تحویل کالای مورد نظر سفارش داده و اطمینان از سلامت آن، وجه کالا را به مامور پست پرداخت نمایید.

باید خاطر نشان کنیم که تمام محصولات عرضه شده در این فروشگاه دارای کیفیت بسیار خوبی بوده و کلیه این محصولات دارای گارانتی تست سلامت می باشند.

برای بازدید از محصولات متنوع و یا خرید کالای مورد نظر خود می توانید با کلیک بر روی تصویر زیر، وارد فروشگاه ایران می شاپ شوید.

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد سراوان

بازگشت از فلسطین


این اولین باری بود که به جشنواره عمار در سینما فلسطین می رفتم. واقعا حس خیلی خوبی داشتم.

نفس کشیدم. بو کردم. دیدم و خلاصه تلاش کردم حس کنم. احساس می کردم تمام وجودم خوشحاله. با اینکه خیلی هم روز خوشحالی رو پشت سر نذاشته بودم ولی دیشب خیلی خوب بود. مخصوصا که عیش دیشب به دیدار با بزرگواری ختم شد و کامل شد.

موسیقی زنده آقای پیمان بیات، انیمیشن مورچه و سلیمان، داستانی کوتاه سپیدی، مستند کسمه جان برنامه هایی بود که توفیق شد ببینم. و الحق همشون خوب، سپیدی خیلی خوب و مورچه و سلیمان به نظرم عالی بود. واقعا خسته نباشند.

حالا یه ذره نفس بکشیم.

دممممممممممممممممممممم، باز دممممممممممممممممممممم

کافیه.

همین.

  • ۳ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۱۴
دی

ان شاء الله امروز به فلسطین می روم!

با توکل به خدا ان شاء الله امروز به سینما فلسطین می روم. یکی از دوستان نه با خواهش و تمنا و نه حتی با پیشنهاد بلکه بدون هیچ یک از این موارد گفته بودند که:"اگه یکشنبه رفتی عمار، "سپیدی" رو دیدی نظرت رو بگو!" ترجمه این جمله:" لطفا یکشنبه برو عمار (سینما فلسطین) فیلم کوتاه داستانی "سپیدی" رو ببین و نظرت رو بگو!" البته این برداشت بنده است.

بنابراین بنده نیز عزمم را جزم کردم که یکشنبه اگر خدا بخواهد (یعنی امروز) به سینما فلسطین بروم.

پ.ن: این پست تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق درآمد.

  • ۰ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۱۲
دی

"نویسنده" 2

نویسنده:

... ولی برای من قضیه یه جور دیگه است. وقتی من جایی رو برای حقیقت می کاوم، اتفاقات زیادی براش می افته. و به جای رسیدن به حقیقت، کپه ای رو به دست میارم، که بهتره اسمش رو نیارم. ـــ خوشبحال شما! ولی یه ظرف عتیقه رو تصور کن، درگذشته برای نگهداری پسمانده های غذایی استفاده می شده، ولی حالا جهانی رو به خاطر فرم ساده و بی همتاش، به تحسین وا می داره. همه "آه" می کشن و "وای" می گن. ولی ناگهان متوجه میشیم که اصلا عتیقه نبوده و یه نفر برای سر کار گذاشتن باستان شناس ها اون رو اونجا  گذاشته. فقط برای خنده! مسخره است،دیگه کسی "آه" نمیکشه. کارشناس های احمق!

پرفسور:

شما تمام وقتتون رو صرف فکر کردن به این جور چیز ها می کنید؟

نویسنده:

خدا نکنه! در واقع من به ندرت فکر می کنم. برای سلامتی خوب نیست!

بخشی از فیلم استاکر؛ ساخته آندری تارکوفسکی؛ 1979

  • ۰ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۱۰
دی

"اکسیژن" در هوای بالاتر از مرز هشدار تهران!

هنوز ندیدم فیلم آقای امیر داسارگر رو، اما از اونجایی که غیر از امشب تنها یک اکران دیگه توی جشنواره عمار داره، پس بیانش رو خالی از لطف نمی دونم.

فیم داستانی "اکسیژن" روز سه شنبه، 16 دی ماه، حدود ساعت 19:45 اکران میشه.

مکان هم که مشخصه. (سینما فلسطین)

پ.ن: این تنها یک اطلاع رسانی است نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر!

  • ۱ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۰۸
دی

"نویسنده"

... "ضمیر خودآگاهم دوستداره همه جهان گیاه خوار باشن، اما ضمیر ناخودآگاهم در حسرت یه تیکه گوشت آبداره!"

بخشی از دیالوگ "نویسنده" در فیلم "استاکر".

  • ۰ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۰۵
دی

گذشتن از اولین تجربه البته فقط به لحاظ زمانی!

اولین تجربه پنجشنبه شب رخ داد و شگفت آور بود بعضی از اتفاقات.

به هر حال امیدوارم که جزء کسانی باشم که به یقین می رسند. و رسیدن به یقین حتما خیلی طولانی است.

البته کسی که یقین را خواهد داد یک شبه هم می دهد. من هم در خیل امیدواران به رحمت و هدایتش هستم یعنی امیدوارم باشم و بپذیردم. چه یک شبه چه صد ساله.

و خوشابحال شهیدانی که رهِ صد ساله را یک شبه رفتند.

همین.

  • ۰ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۲۹
آذر

توضیحاتی درباره فصل جدید زندگی من

این فصل راستش هنوز شروع نشده البته مقدماتش آماده است اما تا شروعش 5 روز مانده. و دلهره ای عجیب بند بند وجودم را می لرزاند. به یاد جمله سقراط افتادم همین الان. به قول سقراط: از چیزی که نمی شناسمش هراسی ندارم. (به همین مضمون) البته من هم خیلی دارم سعی می کنم آرامشم را حفظ کنم ولی خب تا الان که ظاهرا نتیجه محسوس و ملموسی نداشته. توکل بر خدا. به هر حال امیدوارم در این فصل بتوانم آن گونه باشم یا بشوم که حضرتش می پسندد.

والسلام.

ان شاء الله مطلب بعدی پنجشنبه شب یا شاید هم ظهر جمعه.

التماس دعا.

  • ۰ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۲۷
آذر

تذکر آیین نامه‌ای و مهم و شاید بی اهمیت

مِن بعد، نظرات بدون تأیید بنده می‌باشد. یعنی هر عزیزی بلافاصله پس از ثبت نظر، نظرش در "سین جیم" نمایش داده خواهد شد. بنابراین:

١) دوستان مراقب نظر دادن خود باشند.

٢) مخاطبین عزیز چنانکه می‌دانند هر نظری مربوط به صاحب نظر است و این یعنی بنده مسئول عراض خودم هستم. نه فرمایش عزیزان.

٣) التماس دعا.

  • ۱ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۲۱
آذر

جا ماندن و جاماندگی تقصیر خودمان است!

قدیمی ولی هنوز زیبا.

  • ۱ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۱۷
آذر

دیالوگ زیبا!

جوان: حاج آقا خود خدا هم نمی خواد من این کاره (روحانی) بشم.

رضا مثقالی در نقش حاجی احمدی (پرویز پرستویی): بزمجه! خریت خودتو پای خدا نذار.

همین!

  • ۲ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۱۶
آذر

متوهمِ بی همت

اگر هر حرفی بزنم، فقط توجیه کرده ام. پس سکوت را دربرابر این همه فجایع روحی ترجیح می دهم. سکوتی از سر هر چیز که فکرش را بکنید!

پس حضرت حافظ (رضوان الله تعالی علیه) سخن، می گوید که گویای همه مطالب است.

...

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است، همتی حافظ

که عاشقان، رهِ بی‌همتان به خود ندهند

  • ۱ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۱۱
آذر

یا هادی المضلین

تخریب نه به معنای خوب که به معنای بدش، ضرر می زند به حیات. به خصوص اگر این تخریب چیزی حدود سه سال باشد. ول معطلی یعنی همین. و به خصوص تر اگر تخریب، تخریب روح باشد. و علی الخصوص تر تر اگر تخریب به بخش کمال طلب روح برگردد آنگاه تقاضای خسارت کمترین واکنشی است که جنس مخروب می تواند از مخرِّب داشته باشد. حال تصورش را بکنید که تخریب گر همین را هم دریغ کند.

تخریب گری که اگر حرفش در این زمینه درست باشد، (که من معتقدم به احتمال 90 درصد غلط است.) سه سال عمر کسی را به بازی گرفته است. کسی که شب و روز فکرش شده بود آرمان ها و کمالاتی که انگار یا واقعی نیستند یا اصلشان نایاب است. چنین تخریب گری جرمش مبرهن است ولی مجازاتش را هنوز نمی شناسم.

***

نوجوان کودک درونش خیلی رشد نکرده بود. شاید فقط اندکی از معصومیت کودکی را با خود به همراه داشت. حرف نشنیده بود. طالب بود و دنبال مطلوب می گشت. هرچند به قول خودش از اول دنبال مطلوب نبود و ناگهان "قِل" خورده بود و افتاده بود در این وادی. حسرت، بهت، خستگی، حیرت، واماندگی و جاماندگی، الفاظی است که می توانند اندکی اوضاع روحی نوجوان پیش رویم را توصیف کند. نوجوان چیزهایی را می دانست و خیلی چیز ها را نمی دانست. این را می دانست که دنیا می گذرد. اینکه بعد از اینجا چیزی هست. برای هرکسی در آن طرف قله ای است. اما او نمی دانست انتهای همه قله ها چیست. یا به عبارتی بلندترین قله کدام است. نوجوان می خواست بداند به کجا می خواهد برود. به کجا می خواهد برسد. اما نمی دانست. نوجوان از راه رفتن خیلی می ترسید و به گفته خودش که هم اکنون مقابل هست، اندکی یا بیش از اندکی دچار بی همتی مزمن هم شده بود یا از قبل بود. به هر حال راه را نمی دانست. برای شناختن راه هم، راهی را نمی شناخت. او می ترسید و هم اکنون آثار ترس در چهره اش هویدا است. او می ترسید که نه راه را بیابد و نه حرکتی داشته باشد اولا، و ثانیا از نرسیدن به مقصد هم هراسان بود. هرچند که مقصد را نمی دانست. اما می دانست که حتما هست. به هر حال نوجوان به چیز دیگری هم رسیده بود. البته می گفت نمی دانم درست است یا نه. ولی او علی رغم همه علاقه ای که به نزدیکانش داشت، کسانی که نوجوان گمان می کرد راه شناسند، اما گفت که اتکا به غیر خدا یعنی ناامید شدن. یعنی نابود شدن. او می گفت این را فهمیدم. گفت:"بی منت از خیر غرامت و خسارت هم گذشتم." و فرد مذکور در خطوط ابتدایی را هم حلال کرد.

نوجوان کم کم بغضش ترکید و سر بر شانه هایم گذاشت و بی صدا در سکوت اشک می ریخت. و زیر لب می خواند:

و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم

  • ۲ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۰۲
آذر

چند سئوال ساده، نزدیکای وین

داشتم چندتا عکس می دیدم از حاشیه دیدار سه جانبه شغال و روباره و بره. چندتا از اون چندتا نظرم رو جلب کرد. بعد یه چندتا سئوال برام پیش اومد. گفتم بنویسم و عکسا رو بذارم شاید شما جوابش رو بدونید!

1) کاترین خانم یا عمه کتی و یا حتی همون روباه دهکده دنبال چی می گرده؟ یا شاید بهتره بگیم دنبال کی می گرده؟ و از طرفی آقا"جان" یا "جان کوچولو" یا همون شغال دهکده چه نگاه عاقل اندر سفیهی داره می کنه! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2) خب الحمدلله! ظریف الممالک هم پیداش شد و سر عمه کتی برگشت. ظریف عزیز هم خیلی بامزه داره می خنده. سئوال دوم اینه که ظریف عزیز به چی، یا به کی یا حتی به ... چی داره می خنده؟ واقعا خنده داره؟ چی؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

3) این یکی که دیگه سئوال نداره همه چی توش روشنه. اما سئوال اینجاست که واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: در عنوان هم تأکید شده که، چندتا سئوال. قصد تخریب ندارم واقعا.

  • ۲ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۰۱
آذر

معمای پریشانی در کنار برج میلاد

بنده نه عضو گروه سایه هستم، نه پولی ازشون گرفتم و نه هیچ چیز دیگه. گفتم شاید کسی دوست داشته باشه این نمایش رو ببینه. یا کلا دنبال تئاتر مذهبی می گرده، پس به همین دلایل نه چندان موجه، یا حتی نیمه موجه، پوستر زیر رو ببینید. دوست داشتید بیاید. دوست نداشتید، هر جا هستید التماس دعا.

رزرو بلیط هم از طریق روابط عمومی گروه سایه انجام میشه.


بعد از تماشای نمایش:

نمی دونم چه حکمتیه که یک نمایش سال گذشته اجرا می شه توی تالار اندیشه و جمعیت اندکی میان اما همون تئاتر با اندکی تغییر در پای برج میلاد باعث می شه در شب اول اجرا حدود 1000 مخاطب داشته باشه. جل الخالق. نمی دونم حاضران به غایبان رساندند یا برج میلاد به همه رسونده!

در هر حال نمایش خوبی بود جدای از بعضی نکته ها که خب از مسلمات اجرای اوله. که بنده رفتم.

  • ۳ نظر
  • محمد سجاد بیگی
۲۳
آبان

تلو تلو های روحی

امشب حسی داشتم که گمان می کردم اندکی معنای مستی را می فهمم. تلو تلو نمی خوردم ولی هوش از سرم پریده بود و ذهنم داشت در وقایعی که برایش گذشته بود تلو تلو می خورد.

همین.

پ.ن: حال جالب و تعجب برانگیزی است. یکهو یک کارهایی می کنی و بعد فکر می کنی چه کردی!

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد سراوان

لازم بود. باید می رفتم.

لازم بود. باید می رفتم.

هر چند دوباره باید احساس شرمندگی کنم هر روز و هر ساعت و هر لحظه، از اینکه از نامش استفاده کرده ام اما نمی خواستم برای دیگری هم چشم در چشم او شوم با گستاخی بگویم دیگری را هم معرفی کن. نمی دانم از ادب است که چنین نمی کنم یا از کم رویی است. هر کدام باشد که برایم تفاوتی هم نمی کند از انجام این کار مرا باز می دارد.

دل را به دریا می زنم و بعد از نماز ظهر و عصر در مسجد می مانم تا دور و برش خلوت شود. نزدیکش می روم و سلام و احوال پرسی می کنیم و بنا به عادت مکالمات روزمره کلماتی میانمان رد و بدل می شود. شرح می دهم آنچه را می خواستم به او بگویم. هر چند کلمات سخت در دهانم می چرخند و اینجا هم از ادب است یا از کم رویی به هر حال سرخی گونه هایم را از گرم شدنشان حس می کنم.

حرفهایم تمام نشده است که خیلی گرم می پذیرد خواسته ام را. سئوالاتی را می پرسد برای آشنایی بیشتر. و سخت اینجا است.

سخت اینجا است که کسی از تو سئوالی بپرسد که جوابش ساعت هاست و آنچه در دل داری را باید ساعت ها بلکه روز ها بر زبان آوری تا بلکه اندکی از احساس یا افکارت را منتقل کنی و بگویند فقط در دو کلمه جواب بده.

و چه سنگین است نام مدرسه علوی که به دنبال می کشیم. خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند.

۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۰۱
سجاد
چهارشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۲۴ ب.ظ

خسته منشین...

یک بیت از شعر استاد محمد کاظم کاظمی است، یک بیت از شعر نفس تازه کنیم:

خسته منشین که حدیبیه حنینی دارد

عاقبت صلح حسن جنگ حسینی دارد

و باز هم کاری از بزرگوارانی که اجرشان با خود حضرت.

اشتیاق

۰ نظر ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۴
سجاد
سه شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۶ ق.ظ

انتظار

سال ها می گذرد و احتمالا بی هیچ کاری.

حالم را کار کردن خوب می کند.

هر چند از کجا معلوم خود این هم نفس باشد.

دلم تنگ شده برای یک کار دانش آموزی که با هزار دردسر و استرس ودلشوره آماده می شد.

دلم تنگ شده برای خود قبلی ام.

شاید سالها کار نکنم اما از خدا می خواهم بهترینم را بسازد.

دوست ندارم از فضای قبلی ام جدا شوم.

هر چند اگر لباسم عوض شود.

دلم تنگ می شود برای خودم.

ولی هنوز هیچ چیز معلوم نیست.

هیچ چیز.

منتظرم.

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶
سجاد
چهارشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ق.ظ

ادامه مشخصه؟!

"ممکنه اگه یکی از بیرون ببینه بگه (اسم گوینده جمله) کاملا مشخصه که (موضوعی که در جمله مطرح شده) اما برای من نامشخصه!"

ادامه دیالوگ پست قبلی

۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۳
سجاد
چهارشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۲ ق.ظ

مشخصه؟!

"خدایا!

وقتی یه چیزی هم مشخصه هم نامشخصه، یعنی در واقع نا مشخصه!"

(یکی از دیالوگ های فیلم سر به مهر که به جانم نشست!)

لطفا مشخصش کن!

۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۲
سجاد
شنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ب.ظ

مولای ما

باز هم شعری از آقای برقعه ای.

و نوایی از علی فانی.

۱ نظر ۱۲ اردیبهشت ۹۴ ، ۱۲:۱۱
سجاد
پنجشنبه, ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۰۰ ب.ظ

حرف ...

حرف دارم.

خیلی هم دارم.

اما با مخاطبین اینجا نه!

مخاطب خاصی دارم که هستی ام را از او دارم.

مخاطب خاص دیگری هم دارم که واسطه ای است بر این راه و خود، مطلوب است.

حرف هایم با آنها است.

هرچند که به قول استاد، چیزی باید انجام شده باشد تا بتوان حرف زد.

اما...

حرف هایم...

بماند برای بعد.

یا شاید هیچ وقت.

۰ نظر ۱۰ اردیبهشت ۹۴ ، ۲۱:۰۰
سجاد
یکشنبه, ۳۰ فروردین ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ

بیا ...

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

۰ نظر ۳۰ فروردین ۹۴ ، ۱۴:۵۷
سجاد
یکشنبه, ۲۳ فروردین ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ق.ظ

درد دل

چون مهم است

اینجا را بخوانید.

نمی گویم درددل من است اما ناله ای است که آدم را یاد حکومت مولایمان می اندازد.

ما را یاد چاه می اندازد.

یاد ناله هایی که تنها چاه می توانست بار آن را به دوش کشد.

۰ نظر ۲۳ فروردین ۹۴ ، ۰۹:۴۵
سجاد
یکشنبه, ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ۰۷:۱۶ ب.ظ

حرف باید باشد

کسی اگر بخواهد حرفی بزند باید حرفی داشته باشد برای گفتن.

حرفی داشته باشد برای نوشتن.

اما گاهی نه حرفی می توان گفت و نوشت برای بیان یک حس و گاهی نیز اصلا حسی نیست که حالا گاهی قبلی پیش بیاید.

به هر حال هریک از این دو باشد، یا نباشد خاموشی را ترجیح می دهم. 

چراغ خاموش، بیان خاموش، بلاگ هم خاموش.

فعلا!

به امید دیدار!

سین.جیم

۰ نظر ۱۶ فروردین ۹۴ ، ۱۹:۱۶
سجاد
یکشنبه, ۲ فروردین ۱۳۹۴، ۰۵:۱۸ ب.ظ

زیر باران

 زیر باران ... آدم ها احساسات مختلفی دارند و یا تجربه می کنند.

هر کسی خاطره ای دارد از زیر باران بودن.

مثلا ؛

زیر باران ...

دوشنبه ...

بعد از ظهر ...

۰ نظر ۰۲ فروردین ۹۴ ، ۱۷:۱۸
سجاد
دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۲۶ ب.ظ

نمی دانم شاید، درست، یا غلط!

مسیر هر روزه ام بود. از نامجوی شمالی تا فخرآباد و بعد هم فخر آباد را می آمدم پایین تا به آن خیابانی که هنوز هم اسمش را یاد نگرفته ام برسم و به سمت چهارراه آبسردار حرکت کنم و به منزل بروم.

اگر بگویم بیش از 100 بار یا حتی 200 یا حتی بیشتر، حساب کنید از اول دبیرستان تا آبان ماه سال چهارم، می شود خیلی! بیش از 900 بار حتی! نزدیک به هزار بار خیابان فخرآباد رفته ام و آمده ام اما ...

اما گاهی قرابت باعث گسترش ابعاد می شود. دقیقا عکس آنچه حتی خودم تصور می کرد. نزدیکی! چیزی نیست که همیشه خوب باشد. ساختمان بزرگ قدیمی ای در خیابان فخرآباد قرار دارد که دوطرف در ورودی اش دو ستون بزرگ قرار دارد. نمی دانم کسی در آن زندگی می کند یا نه! اهمیتی هم برایم ندارد. اما من بارها از کنار این ساختمان بزرگ قدیمی عبور کرده بودم. حتی بارها به آن نگریسته بودم اما ...

آن روز بی آنکه خودآگاهانه باشد، از طرف دیگر خیابان فخرآباد داشتم می آمد به سمت آن خیابان سخت اسم که اسمش را یادنگرفته ام. و بازهم ناخودآگاه نگاهم به ساختمان افتاد.

اَاَاَاَه!

شاید این اولین صدایی بود که آن لحظه از دستگاه تکلم ام خارج شد.

عجب عظمتی! عجب بزرگی بی نظیری! چه زیبایی دل انگیزی! چه معماری دلچسبی! شاید چند دقیقه ای هم آنجا ایستاده بودم! نمی دانم.

اما نکته جالب برای ام همان بود که در چند خط بالایی گفتم.

عظمتتون، بزرگ!

سالتون، خوش!

حالتون، خوب!

رزقتون، زیاد!

وقتتون، پر برکت!

زندگی تون، اسلامی!

اسلامتون، ناب محمدی!

چهارشنبه آخر سالتون، بی حادثه!

۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۲۶
سجاد
سه شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۳:۵۵ ب.ظ

حال کن! باشه؟

می دانی کلا حال چیز خوبی است. پس حال می کنم که این لینک را برای حال کردنتان بگذارم!

حالش را که کردید یاد من هم باشید!

این فیلم اش

این هم شعرش

۲ نظر ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۵۵
سجاد
جمعه, ۱ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۵۵ ب.ظ

تجدید می کنیم!!!

بعضی حرکت ها نمادین است اما ریشه در حقیقتی دارد و این حقیقت را با حرکتی نمادین نشان نمی دهند بلکه یادآوری می کنند. اما درد آنجا است که حرکت نمادین خود می شود اصل.

چقدر خوب بود که برخی از بزرگواران به جای اینکه سالی یکبار با آرمان های امام تجدید میثاق کنند آن هم نمادین، هر روز آرمان های امام را در کارهایشان جاری می ساختند.

و ای کاش حرف راهبر امروز را رها نمی کردیم.

ای کاش ...

۲ نظر ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۵۵
سجاد
چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۰۵ ق.ظ

پیش دانشگاهی چیست؟

با اجازه جناب "پت" و "مت" به جهت این نیمچه سرقت در سبک نوشتن!

پیش دانشگاهی چیست؟

منو یی برای ساختن آینده شما به سفارش برخی اطرافیان!

امیدوارم که شام آخر روزی نباشد که تکه های ام را بخواهند جمع کنند.

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد سراوان